تبليغاتX
باد وحشی

باد وحشی

من تو را فرفری پریشان زلف خود می نامم: چرا که دروازه های موهایت را به خوبی شناخته ام.

استاد منوچهر احترامی

استاد منوچهر احترامی داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست . متن زير داستان كوتاهی از اوست.

                   
 
 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

 

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنيا می آيند

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

 

اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 17:26  توسط نغمه  | 

امشب خیلی دلم گرفته

از توکل هم دیگه نا امیدم، ای کاش این شب تمام شه. دارم خفه می شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:47  توسط نغمه  | 

پائولو کوئیلو

 

انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.
  با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.
  در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را
  نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر
صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین
زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می
کند,تمامی عیوب او را می بینیم .
بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه
بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود
به ما با همین شیوه می اندیشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:4  توسط نغمه  | 

شكلات ويفري

پسرك در پارك شكلات ويفري مي فروخت.

خانم جوان همراه با خواهرش روي صندلي نشستند.

پسرك آنها را ديد و به سوي آنها رفت.

پنج تا از شكلات هاي ويفري را روي پاي خانم جوان گذاشت و گفت: بخر خانم.

خانم جوان گفت: نه نمي خوام.

پسرك گفت: بخر خانم، ان شاالله بري امام رضا.

خانم جوان گفت: نه نمي خوام برم امام رضا.

پسرك گفت: بخر خانم، ان شاالله به همه آرزوهات برسي.

خانم جوان دلش سوخت. احساس كرد كه پسرآخرين تيرش را پرتاب كرده است و ديگر چاره اي ندارد. نگاهي به او انداخت و گفت: باشه، ولي اول اينها رو بردار.

پسرك خوشحال شد و فورا آنها را برداشت.

خانم جوان دست در كيفش كرد و يك اسكناس به او داد و گفت: اين رو بگير واسه خودت.

پسرك خوشحال شكلات ها را به او داد. اما خانم جوان آنها را رد كرد و گفت: نه نمي خوام.

پسرك با تعجب پرسيد: آخه چرا؟

خانم جوان گفت: آخه نمي خورم.

چهره پسرك در هم رفت، نگاهي به خانم جوان انداخت و رفت.

هر چه پسرك دورتر مي شد خانم جوان غمگين تر. احساس مي كرد غرور پسر را ناخواسته جريحه دار كرده است و با اين كار حس شرافتمندي را از او سلب كرده است.

اما او ديگر رفته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 23:56  توسط نغمه  | 

جشن باد

قاصدکان مرا به جشن بادها فرا می خوانند

و من چون پروانه ای شاد در آغوش باد می رقصم

بوی بهار می آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 17:24  توسط نغمه  | 

الکساندر فلمینگ

سلام

امروز یک داستان جدید دیدم که واقعا لذت بردم.

این یک حقیقت است که تمامی انسانها در یک زنجیر پیوسته به هم قرار دارند و خواسته یا ناخواسته وسیله ای برای دیگری هستند و بر یکدیگر تاثیرگذارند. گاهی وسیله ای برای خیر و گاهی وسیله ای برای شر.

البته شر از دید محدود ما

چرا که شر در این دنیاتعبیری است که ما انسانها داریم و گرنه حقیقت اینست که هستی بر پایه زیباییها  بنا شده است و واژه ای به نام شر تعبیری واقعی ندارد.

امیدوارم شما هم لذت ببرید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:54  توسط نغمه  | 

بیا زندگی را از نو آغاز کنیم

بیا زندگی را از نو آغاز کنیم.

از نو؟ از کجا از کدامین طلوع و یا کدامین غروب؟

از طلوع کودکی، از آغوش مادر

مادر خسته است

از شانه های پدر

پدر، پدر پیر است

از کوچه

بن بست است

از آسمان آبی

بارانی است

از پرندگان شاد

کوچ کرده اند

از بادبادک

طنابش پاره شد

از پاکی بی انتهای کودکی

بی انتها به انتها رسیده است

از دروغ های سه سالگی

خودم هم دیگر باور ندارم

از حیاط مدرسه

دیگر کوچک است

از معلم ابتدایی

دیگر شاد نیست

از دوستان پر شر و شور راهنمایی

همه رفته اند پی زندگی

از تب و تاب کنکور

برداشته شد

از آتش عشق جوانی

خاموش شد

پس از کجا شروع کنیم؟

شروع... از همین حالا

از هرآنچه از تاراج زمانه در امان مانده است

از آنچه از من، از تو به جا مانده

.............  از همین حالا


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:19  توسط نغمه  | 

داستان

تصميم گرفتم اون داستان رو براي شما هم بگذارم. حتما كمكتون مي كنه، البته اگر مقابله نكنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:3  توسط نغمه  | 

برنده باشيم يا بازنده ؟

ما خودمون تعيين مي كنيم كه برنده باشيم يا بازنده.

ديروز روز خيلي بدي رو گذروندم، مغزم تبديل شده بود به يك جعبه سياه. تا اينكه اخر شب دوستم يك e.mail رو واسم خوند.

داستان مردي بود كه هر روز و در برخورد با هر چيزي انتخاب مي كرد كه مي خواهد نقش برنده را بازي كند يا بازنده؟!!!

او هيشه برنده بود و هميشه لبخند مي زد...

من هم همون لحظه تصميم گرفتم كه براي فردا انتخاب كنم و من بهترين انتخاب را كردم و حالا سرشارم از اين احساس خوب.

شما هم امتحان كنيد. حتما نتيجه خوبي مي گيريد.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:0  توسط نغمه  | 

كودكم مي ترسد

كودكم مي ترسد

باز خواب گرگ مي بيند

چنگ بر سينه ام مي زند و مي گويد

مادرتو كنارم هستي؟


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:33  توسط نغمه  |